>>
عارفِ مشروطه
بدون شک برای کسی که تمامی لحظههایش را صرف یافتن هدفی کرده، گذراندن عمر در گوشهای دور افتاده و دور از یاران همرزم نمیتواند مطلوب باشد. هفت سال آزگار در تنگدستی و بیماری و غمِ غمخواری مردمانی که امروز فراموشش کردهاند، گذشت. به کمک «جیران» به کنار پنجره میآید و برای آخرین بار به آسمان وطنش نگاه میکند. باز میگردد و در آن بستر مرگ، زیر لب زمزمه میکند که:
سپاسم به درگاه یزدان پاک ----- که پاک آمدم، پاک رفتم به خاک
در کنار «سردار ملی» و «سالار ملی»، ابوالقاسم عارف قزوینی (1312-1257) را نیز «شاعر ملی» مشروطه ایران میدانند. مشروطه، زندگی عارف را به دو بخش تقسیم میکند. در نوجوانی و جوانی، پیش از آنکه به جرگه مشروطه خواهان بپیوندد، زندگیش، مجموعهای آشفته است. آشفتگیای که میگویند ریشه در آشفتگی اوضاع خانوادگیش دارد.
دهخدا در فیلتر
لغتنامه دهخدا فیلتر شده!! وقتی به عنوان یک کاربر، به ایمیل "رسیدگی به گزارشات و شکایات" اعلام شده از سمت نهاد محترم فیلترینگ
ایمیل زدیم تا مراتب تعجب خود را اعلام کنیم، پیغام دلیوری داد! به نظر شما خرتوخر یعنی چی؟
خبرنگاری
سالهاست همه کفشهایم یکشکلند، آخرین بار حامد پرسید: "چرا مدلهای دیگهای رو انتخاب نمیکنی؟"بلافاصله گفتم:"کفشی رو میخوام که هم بشه باهاش دوید و هم راحت پوشید و درش آورد." پرسید:"مگه تو چند بار در روز میخوای اونا رو بپوشی و دربیاری؟" مکثی کردم، خندهام گرفت:"آخه تو اون روزای خبرنگاری..."خوب که نگاه میکنم هنوز خیلی چیزها ازآن روزها باقی مانده گرچه خیلی چیزهایش هم رفته است. بعضی تجربهها و ارتباط انسان با آنها مثل ژنهایی میماند که از والدینت در تمام وجودت میماند برای همیشه، حتی اگر در چهرهات هم نمودی نداشته باشد!
انسانشناسی برای زندگی روزمره 8 - چرخههای کولاوار کریستال
زن: میگم دختر خالهات خونهاش رو عوض کرده. باید یه چیزی بگیریم و یه سر برای تبریک بریم خونه جدیدشون.
مرد: نه بابا، چه کاریه آخه، اونم تو این وضعیت اقتصادی. ما هی یه چیزی بگیریم ببریم و اونا یه چیزی بگیرن و بیارن. اینقدر برای همدیگه تکلیف زیاد نکنید.
زن: آخه رسمه، نمیشه که انجام نداد. اونوقت میگن طرف بیشعوره! حالا چیزی نمیخریم و از خونه یه هدیهای واسشون میبریم. پسرداییم که برای خونهمبارکیمون اومده بود، یکسری ظرف آورده که تا حالا استفادهشون نکردیم. چی میگی، خوبه؟
مرد: نمیدونم، هر کاری صلاح میدونی بکن.
از عمری محله تا محله اکراد نواب جنوبی!
نمیدانم چه اتفاقی افتاد که وقتی استاد، از موضوعات انتخابیمان برای پژوهش کلاسی پرسید فوری جواب دادم: "من روی عمریمحله تحقیق میکنم!" آن روز نه او میدانست که این محله در کجای نقشه جغرافیاست و نه من؛ ولی جلوی اسمم نوشت: "غزنویان: عمریمحله قزوین". از آن روز تا به حال، 6 سال میگذرد و اکنون این، روایت یک دانشجوی 19 ساله سال اولی رشته مردمشناسی دانشگاه تهران از ماجراجوییهایش نیست، بخشی از تلاشهای یک دانشجوی ارشد این رشته است که سعی دارد از خلال یک خودشرححالنگاری (که از روشهای مرسوم در رشتهاش است) یکی از مهمترین دغدغههای چند سال اخیر خود و شهرش را روایت کند.
یادم نمیآید اولینبار کی، کجا و از چهکسی اسم این محله را شنیدم. درهرحال همینکه ساکن این شهر باشی، اسم آن به گوشت میخورد بههمراه افسانههای دیگری درباره راه داشتن خانههایشان از زیر زمین به هم، دشمنیشان با غریبهها و... اما من از آنها نمیترسیدم نه بهخاطر اینکه انسان شجاعی هستم، شاید به پشتوانه تصویر گنگی از روزهای دور کودکی. تصویر زن خوشاخلاق و صورت گردی با دو رشته موی حنایی بافته شده پیدا از زیر روسری. او طی چند دهه گذشته، گهگاه در کارهای خانه، کمک مادربزرگ بیمارم میکرد و حتی بعدها وقتی "مامانی"فوت کرد، برای مراسم ختمش آمد و گریست. شنیده بودم که او اهل همین محله است. شاید همین تصویر ناخودآگاه بود که هشدارهای مسئولین، مطالب روزنامهها و پچپچهای مردم کوچه و بازار را خنثی میکرد و خوداگاهم را قلقلک میداد برای رفتن به این محله پرماجرا...
سقف آسمان
از کوتاهی سقف آسمان به تنگم
اینجا ایستادن ممکن نیست
همیشه باید تعظیم کرد
یا سقف آسمانش را پایین کشیدهاند
یا زمینش را بالا بردهاند
خلاصه هرچه هست
ایجا نمیتوان کمر راست کرد
مگر آنکه بخواهی آسمان را به دوش بکشی
از این دانشجویی تا آن دکتری
یکی نیست از این آقا که خودش همیشه مدعی عضویت در جامعه علمی کشور است بپرسد، با سالی دو میلیون تومان شهریه دانشگاه دولتی برای هر نفر، با سالی یک یک میلیون تومان هزینه خوابگاه متاهلی، با اقساط ماهانه وام ازدواج و انواع قبضهای زرد و نارنجی و آبی چهطور میشود دانشجویی کرد؟ بهطور متوسط فقط ماهی 500 هزار تومان، خود شما مستقیما سر همین چند قلم دارید از دانشجو میگیرید! میدانم خود شما هم به همین شیوه درس خوانددهاید ولی حرف من آنست که محصول نهایی چنین دانشجویی کردنی، چنان دکتر شدنی است و این، خود فاجعه است. باز صد رحمت به صداقت دانشگاه آزاد!
سوال بزرگ پیرمرد
تماشای صحنه دعوای آن دو کودک، بخشی از تفریحات عمومی پارک بود، چیزی مثل همان وسایل ورزشی بدنسازی که تازه نصبش کردهاند. همه، حتی مادرانشان مثل مردم رم باستان، مست نبرد آن دو گلادیاتور کوچک شده بودیم که انتظار به پایان رسید و پیرمرد آمد، با آن کتانیهای سفید و بلوز چهارخانه کهنه و شلوار پارچهای. هنوز میشد تاثیر سالها دوری از ایران را در لهجهاش دید، آمد و با تماشای اولین مشت، ناگهان افتان و لنگان به سمت بچهها دوید درحالی که جلوتر فریاد میزد: "دعوا نکنید بچهها، این کار خوبی نیست!" ریش و موی سفید او و تماشای آن منظره که با چه وضعیتی دارد به سمت بچهها میدود، مادرانشان را سر غیرت آورد که آنها هم بالاخره پادرمیانی کنند!
دعوا تمام شد، پیرمرد روی نیمکت پارک نشست درحالی که بدن ورزشکار دیروزش، فریاد میزد که در این سن دیگر حتی توان همین دویدنهای ساده را هم ندارد. نشست و درحالی که به رفتن جداگانه آن دو بچه نگاه میکرد کنجکاوانه و دردمندانه پرسید: "چرا همه نگاه میکردید و کسی میانجیگری نکرد؟" با پوزخندی بیدرنگ گفتم: "دکتر اینجا ایران است، بچهها باید از بچگی دعوا کردن را یاد بگیرند که در بزرگسالی کارشان را بتوانند پیش ببرند، این رمز بقا در این مملکت است!" به خیالی که کشف مهمی کردهام در تحلیل مسائل فرهنگی و اجتماعی! نگاهی از سر خشم و نارضایتی به من کرد و درحالی که جای بخیهها و شکستگیهای روی سرش را نشانم میداد گفت: "فکر کردی من دعوا بلد نیستم؟" هنوز نگاهش خیره به تصویر محو رفتن بچهها بود. با علم به اینکه میدانست حتی من هم خریدار حرفهایش نیستم زیر لب گفت: " بچهها باید دعوا کردن را از ما بیاموزند و همینطور میانجیگری و خاتمه دادن به یک دعوا را! اینگونه به ما یاد دادهاند!"
آخرین بار میگفت که وباره چمدانش را بسته برای رفتن از این خاک، هنوز نیامده و آن هم در این سن و سال که هلاک ماندن و تدریس در ایران است.
او دیگر مردمش را نمیفهمد، زبانشان، رفتارشان، اینکه در سرشان چه میگذرد... او اینجا در بین مردمش احساس غریبی میکند. دیگر همه چیز این جامعه برای او یک سوال بزرگ شده و بزرگترین سوال اینکه: چه بر سر این مردم آمده؟
اگه فارسی1 وصل نشه
هنوز وقت آب دادن گلها نشده ولی پیرزن از اطاقش آمده بیرون، چمباتمه زده روی پلههای حیاط و زیر آفتاب نمیدانم به چه فکر میکند؟ "دیروز فارسی 1 قطع بود، از صبح چند بار امتحان کردم و دیدم که هنوز وصل نشده، از همسایهها پرسیدم مال اونا هم قطع بود، به تهران هم زنگ زدم گفتن اونجا هم قطعه. میترسم امشب هم وصل نشه، آخه تنهایی خیلی بد میگذره ..."
یک سیاست قومی را نمیتوان مطلقا درست یا غلط دانست
دکتر اُلِگ ولادیمیرویچ کوزنتسف (Vladimirovich Kuznetsov Oleg)، انسانشناس روس و عضو دپارتمان انسانشناسی اجتماعی دانشگاه چیتا در جنوب جمهوری فدرال روسیه است؛ بزرگترین کشور دنیا که بخشهایی از دو قاره آسیا و اروپا را در خاک خود داشته و با کشورهای مختلفی از چین و کره گرفته تا شرق اروپا مرز مشترک دارد. دکتر کوزنتسف، مدتی در دانشگاه سنتپترزبورگ، باستانشناسی خوانده و پژوهشهایی نیز در زمینه انسانشناسی روسیه و آفریقا انجام داده است. او سابق بر این، رئیس دانشکده علوم سیاسی و تربیت مدرس روسیه بوده و زمانی هم در شورای توسعه همکاری شهر چیتا عضویت داشته است. کوزنِتسُف هماکنون همکار پژوهشی دانشگاه سوربن فرانسه است. قومیت، از موضوعات قدیمی مورد علاقه اوست که طبیعتا بیارتباط با ویژگیهای کشور محل سکونتش هم نیست. بااینحال او تاکید میکند که امروز، میدان مطالعه اصلیش، شمنیزم در قوم بوریاد (Buriyad) است؛ بزرگترین اقلیت قومی سیبری که تباری مغولی داشته و در ایالتی به همین نام ساکنند. این قوم به زبان بوریادی صحبت میکند که گویشی از زبان مغولی است و سنت چادرنشینی و نیز ادیان شمنیزم در بین آنها همچنان دیده میشود. اولین بار او را در جلسه سخنرانیش با عنوان "انسانشناسی اجتماعی در روسیه"دیدیم، جلسهای که چند روز پیش در انجمن جامعهشناسی ایران برگزار شد. فردای آن روز، فرصتی دست داد تا در منزل دکتر سید جواد میری، دیداری با وی داشته باشیم و درباره برخی موضوعات چون سیاستگذاری قومی در روسیه، مسلمان روسیه و نیز شمنیزم در قوم بوریاد صحبت کنیم. وی با شور خاصی، از داخل لپتابش دادههای اتنوگرافیک حاصل از پژوهشهای میدانیش در روسیه و آفریقا را به ما نشان میداد و برای فهمیدن انگلیسی دست و پا شکستهمان بسیار صبوری میکرد. ماحصل این گفتگو پیش روی شماست.

