اوت, 2008

زنانه شدن فضای مطبوعات قزوین؛ نه فرصت و نه تهدید!

حرف اول - در گذشته های نه چندان دور تصور می شد که در یک فرآیند ارتباطی،آنچه اتفاق می افتد ساختن یک پیام توسط فرستنده و فرستادن آن از طریقی به گیرنده است،گیرنده ای که آن را مانند یک محصول کادوپیچ شده تماما گرفته، بازش کرده و عینا درکش می کند ولی امروز کارشناسان معتقدند فرآیند ارتباط به همین سادگی ها هم اتفاق نمی افتد به این معنی که یک فرستنده،در متن فرهنگی خود و با توجه به نشانه های آن،پیامی را ساخته،بسته بندی کرده و برای فرستنده می فرستد.آنها می گویند در این بین حتی اگر از تاثیر پارازیت های محیطی و نیز خود وسیله انتقال پیام بر پیام،صرف نظر کنیم نمی توانیم منکراین قضیه شویم که فرستنده،انسانی است با متن فرهنگی خاص خود که شامل سن و جنس و قومیت و طبقه اقتصادی و تحصیلات و... است و گیرنده نیز انسان دیگری که احتمالا متعلق به متن دیگری است. ادامه مطلب

یک اتنوموزیکولوگ : رپرتوار موسیقی ما، رپرتوار اندرونی دربار قاجار است

مقدمه - "هویت" و مسائل پیرامون آن مانند، هویت یابی، هویت زدایی، بحران هویت و هویت های ترکیبی، همه و همه از مفاهیمی هستند که در علوم اجتماعی و نیز انسان شناسی مطرح می شود.مباحثی که امروزه در موسیقی ایرانی نیز مورد بحث و مناقشه اند و چگونگی پاسخ هایی که به آن ها می دهیم برخورد ما را در مقابل جریان های روز موسیقی ایرانی رقم می زند.ما در این مصاحبه به موضوع "هویت در موسیقی ایرانی" از دیدگاه سعید افزونتر پرداخته ایم. او از جمله معدود دانش آموختگان ایرانی در حوزه اتنوموزیکولوژی است و د رپاریس 10 تحصیل می کند.افزونتر در حال حاضر مشغول نوشتن رساله دکترای خود با موضوع "تعزیه" است.با او در زادگاهش قزوین همکلام می شویم و او برایمان می گوید از "اوژنیسم" و"تحول مفهومی در موسیقی ایرانی" صحبت می کند و می گوید:" باید دقت کنیم. تعزیه،موسیقی مذهبی نیست،تعزیه است! و این خود نوعی تحول مفهوم است که آنچه دیروز موسیقی نبوده امروز آن را موسیقی می نامیم." مصاحبه ما با او پیش روی شماست. ادامه مطلب

یک مردم شناس موسیقی: تعزیه،موسیقی مذهبی نیست،تعزیه است!

مقدمه - مردم شناسی موسیقی یا اتنوموزیکولوژی یکی از گرایش های مردم شناسی است که به تازگی به عنوان یک واحد درسی و در قالب دروس مردم شناسی تدریس می شود.با وجود این کمبود استاد و منابع فارسی همچنان از مشکلات سد راه علاقمندان به این گرایش است.شناسایی کارشناسان این حیطه که در خارج از فضای اکادمیک فعالیت می کنند و مصاحبه با ان ها خود می تواند علاوه بر شناسایی این پتانسیل ها به بالا رفتن دانش علاقمندان نیز کمک کند.سعید افزونتر یکی از دانشجویان دکترای پاریس 10 است که این روزها در زادگاه خود،قزوین مشغول نوشتن رساله اش با عنوان "تعزیه" است.افزونتر از شرح حال خودش و موسیقی تعریف می کند که معتقد است جدای از تاریخچه اتنوزیکولوژی نیست.افزونتر می گوید:" شخصیت اتنوموزیکولوگ این نیست که خودش را رها کند تا جریان ها از او استفاده کنند.چیزی که امروز غرب از ما می خواهد ان است که مثل یک شیشه عمل کرده و بدون اینکه خود دیده شده یا تاثیری روی کار بگذاریم داده ها را برایشان جمع اوری کنیم.خوب این نمی شود و اصلا شعاری بیش نیست." انچه در ادامه می آید گفتگوی ما با اوست. ادامه مطلب

دکتر ابراهیم فیاض: وقتی ساختاری پیش نمی رود،کنشی عمل کن!

مقدمه - معرفی او کار مشکلی است.از کدام ابراهیم فیاض باید گفت ؟ استادی که هرگز حضور و غیاب نمی کند ولی همیشه کلاس هایش مملو از دانشجو است؟ پدری که وسط یکی از صفحات پاکنویس مقاله اش نقاشی کودکانه ای از یک گلدان است که نه پاک شده و نه نقاشش مورد شماتت قرار گرفته؟ مردی که به قول خودش ضد شیمی است ولی همسری شیمی دان دارد؟ استاد دانشگاهی که در همین مصاحبه تصریح می کند:"رک بگویم، روشن فکری ای که الان در حوزه علمیه قم هست جای دیگر نیست! " از کدام دکتر فیاض باید گفت؟او در بیان خودش می گوید:"در کودکی هیچ درختی نبود که تسخیرش نکرده باشم.از همه درخت ها بالا می رفتم. پدرم صادق بود مثل خودم و مادرم همتش بالا بود.از بچگی می گفت :"این قدر جلو برو که به جاپایت هم کسی نرسد!" همیشه کتاب های دایی ام را مصادره می کردم،امروز دیگر در خانه ام جایی برای کتاب چیدن نمانده است.معلم های خوبی داشتم و به دلیل ارتباط با همین معلم ها بود که من به معلمی افتادم! همیشه به بچه ها می گویم که زندگی را بچسبید.اگر زندگی تان درست باشد دانشگاه و درستان هم درست می شود. ادامه مطلب

دکتر امیلیا نرسیسیانس: همکلاسی های من کجایند؟

"او همسر یکی از چهره های ماندگار امسال است." این شاید رایج ترین و در عین حال بی معنی ترین عبارت در معرفی "امیلیا نرسیسیانس" باشد.اویی که فردای روز انتخاب شوهرش به عنوان چهره ماندگار، گرچه خیلی خوشحال و سرحال بود ولی از یک چیز کمی دلخوری داشت ، سوال خبرنگاری که احساسش را در مورد همسری با یک مرد ماندگار پرسیده بود؛مردی که گرچه امروز برای ایران یک چهره ماندگار شده ولی برای همسرش همیشه "کارولوکس" بوده است.نرسیسیانس به این قرن خوش بین است و می گوید:" در قرن 21 دیگر باید به این وضعیت پایان دهیم .من درس نخوانم که یک وزیر بیاید و من را بگیرد.زن ما باید یاد بگیرد که روی پای خودش بایستد و نخواهد که مثل یک خزنده به یک مرد بچسبد!"و خودش ترجمه عملی این آروز است؛فردی که به قول خودش همه شرایط را برای حاشیه نشینی داشته :" من زن بودم و ارمنی، که این هر دو خودش مرا به انزوا می کشاند. با علایم متفاوتی که به من می چسبانند طبیعتا منزوی تر از یک دختر فارس می شوم." و امروز عضو هیات علمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران است. ادامه مطلب

دکتر عسکری خانقاه: قرار نبود از خودم ناراضی باشم اما...

مقدمه: پسرک کوچک خانقاه که دیروز حین زورو بازی هایش ناغافل توی شیشه قدی خانه خودش را آش و لاش می کرد و یا به دور از چشم برادر بزرگش همراه سایر پسربچه ها در ساحل انزلی باقلا می فروخت، امروز پای همه نامه های دانشکده علوم اجتماعی امضا می کند :"مدیر گروه انسان شناسی".دانش آموز دیروز دبیرستان شاپور رشت که زمانی مثل همه بچه ها پول تو جیبی یا راه خانه اش را گم می کرد امروز در آستانه بازنشستگی،وقتی از خودش حرف می زند می گوید:"هیچ چیز را گم نمی کنم،حتی خودم را.خیلی دیر گم می شوم،خیلی زود خودم را پیدا می کنم." از 18 تیر 1318از خلخال، آمد و آمد و آمد تا آذر 1385 در دانشکده علوم اجتماعی با ما تقاطع پیدا کرد.به بهانه نخستین مصاحبه پرتال،در اطاقش و پشت میز کار صادق هدایت نشستیم .در حالی که لیوان بزرگ چایی کمرنگش را به همراه کشمش های " غسل داده شده غیرخیابانی " می خورد با شور یک پدربزرگ، از توی میلش عکس های نوه هایش در آن سوی دنیا را نشانمان داد،شعر خواند و از چیزهایی به جز نام رشته و دکترا و استادان جدید و هزار یک مشکل دیگر حرف زد.در لابراتوار کوچک انسان شناسی زیستی که حاصل 24 سال دوندگی اش است روبه روی قفسه ای که چند تکه از فسیل جمجمه انسان های گذشته را نمایش می داد نشستیم و هر چه در سر داشتیم به صفحه کاغذ ریختیم و او سه ساعت و نیم حرف زد ؛بی آنکه به ساعت نگاه کند یا حتی خمیازه بکشد! و ما تازه آنجا بود که فهمیدیم اصغر عسکری خانقاه،موسیقی هم می داند،روزنامه نگاری خوانده،دو کتاب شعر دارد و عاشق نقاشی است و... انگار راست می گوید او که " اینجا جای غریبی است"و به قو.ل بزرگی،"ما با هم غریب نه که غریبه ایم اینجا!" ادامه مطلب

محله های شهری، رویایی در انتظار واقعیت

حرف اول- شنیدن از گذشته و حال و هوای آن، گاه انسان را پر از وسوسه می کند، وسوسه تکرار در حال، و این مسئله وقتی قوت می گیرد که انسان می بیند دوای درد بسیاری از مشکلات امروز، روش ها و راه حل هایی است که گذشتگان آموخته و پیاده اش کرده اند. از این جمله است معضل امنیت در شهرها و کیفیت زندگی در آنها، آن هم در شرایطی که نیروی انتظامی هرچه تلاش کرده و قوای خود را مجهز می کند هنوز هر شب در جای جای شهرهای ما دزدی قاچاق و قتل صورت می گیرد، هر چه کمیته امداد، خود را تکثیر می کند و گسترش می دهد باز کسانی، از گرسنگی به جرم می افتند و یا گوشه گوشه خیابان از تکدی گری پر می شود. هر چه شهرداری، خود را خرد می کند و زیاد می کند و گسترش می دهد باز سیل نیازها و توقعات و مشکلات است که دست نخورده به روی زمین می ماند.تابلوهای شهر تماما پر می شوند از تبلیغات رسانه هایی که مدعی اند :"دیگر هیچ کس تنها نیست!" ولی عجب است که هرچه ضریب نفوذ این رسانه ها بالاتر می رود گلایه ها بیشتر می شود که چرا این قدر تنهاییم و نسبت به هم بی تفاوت؟ اینجاست که انسان بیشتر از یک حس زیبای نرم خاطره انگیز، هوای گذشته ها را می کند : محله ها را با جوانان سرگذری اش، با نظام های حمایتی و مدیریتی داخلیش و با شب نشینی ها و کاسه همسایه بردن ها و بچه محل هایش... در چنین دقایقی است که گاه یک سوال از گوشه ذهن خیلی سریع و خیلی غریب، عبور می کند - درست مثل هزاران آدم این شهر که هر روز به همین شیوه از کنارت عبور می کنند- : آیا می توان محله ها را دوباره احیا کرد؟ ادامه مطلب

چرا محله ها کمرنگ شده اند؟

حرف اول – " قدیم ها در شهر امنیت نبود، برای همین خود مردم حواسشان به محله بود که یک وقت غریبه رفت و امد نکند. .هرکس داخل محله می شد جوان های سرگذر، جلویش را می گرفتند و می پرسیدند با چه کسی کار دارد و چرا به محله انها امده است؟ غریبه هم اگر اصطلاحا دست پایین را می گرفت و جواب سوال ها را درست و حسابی می داد که هیچ،در غیر این صورت همه می ریختند سرش و حسابی کتکش می زدند. یادش به خیر..." پدرم از خاطرات کودکیش تعریف می کند و من سعی دارم از خلال انها تجربه زندگی در "محله" را بفهمم. در همین حال و احوالیم که تلویزیون اعلام می کند حسین پناهی، هنرپیشه کشورمان درگذشت و بعد توضیح می دهد که جنازه او چند روز در منزلش ماند، آن قدر که باد کرد و همسایه ها از بوی تعفن ناشی از متلاشی شدن جسد، تازه متوجه مرگش شدند. صحبت های "حاج ابراهیم " در سرم می پیچد ، آنجا که می گفت: " شب اول قبر از انسان درباره همسایه اش می پرسند.آدم حتی در قبال گرسنگی همسایه اش تا 40 در آن طرف تر مسئول است!" ادامه مطلب

محله، نهادی برای پاسخ به سه نیاز

حرف اول – زیگموند باومن در کتاب "عشق سیال" خود می گوید: "شهر،محلی است که در آن غریبه ها با هم ملاقات می کنند.در مجاورت یکدیگر باقی می مانند و مدتی طولانی با هم تعامل می کنند بی آنکه دیگر برای هم غریبه نباشند...غریبه ها ابداعی مدرن نیستند ولی غریبه هایی که مدتی طولانی و حتی تا ابد غریبه می مانند ابداعی مدرنند!" و بعد با استناد به همین نتیجه می گیرد: "وقتی غریبه ای را می بینید ابتدا باید هوشیار باشید،بعد هم باید هوشیار باشید و باز هم باید هوشیار باشید!" ولی آیا به واقع، شهر، کلیتی با چنین ویژگی هایی است؟ اگر کمی دقیق تر تجربه تاریخی شهرنشینی در کشور خودمان را بررسی نماییم در این جامعه متراکم و متنوع شهری،به عناصری برمی خوریم که خلاف این تعاریف و تعابیر کلی را نشان می دهند.این عناصر که همان "محله های شهری" هستند در بطن روابط سرد و بی تفاوت شهری، دست به ایجاد یک سلسله روابط گرم و صمیمانه زده اند.به عبارت دیگر،محله ها بازسازی جنبه هایی از زندگی روستایی در بطن زندگی شهری است؛ جنبه هایی که ساکنان،فقدان آنها را در سبک زندگی شهرنشینی احساس می کرده اند. محله چیست و چه نقشی در زندگی شهرنشینان داشته است؟ من در این مقاله قصد دارم با استفاده از یافته های پایان نامه خود به این سوال پاسخ دهم. ادامه مطلب

یاد گذشته ها...

این،عنوانی است که حامد برای این پست انتخاب کرده و اصلا نوشتن این پست، پیشنهاد او بوده است. راست می گوید، شاید نوشتن از این مسئله بتواند ذهنم را شانه ای بزند، بدجور درهم ریخته کله ام! فکر نمی کنم انسانی پیدا شود که از گسست خوشش بیاید، آن هم گسستی که پایه های شخصیتش را از هم جدا کند و از او یک موجود چندپاره سیال در فضا بسازد، اغلب ماها دوست داریم که حرکاتمان برای خودمان و دیگران به صورت یک پیوستار درک شود: " حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است / بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود" بر همانم که بودم؟ و آیا راستی آینده، همان خواهد بود که هستم؟ این ها سوالات جدی ای هستند ، از وقتی که دیگر خود را با ان شخصیت قبلی، هویت یابی نمی کنم با انها درگیرم:"خانم خبرنگار" ؟؟ چه حسی داشتم 17 مرداد امسال، وقتی که نفهمیدم مناسبت اس ام اس های تبریک برخی دوستان چیست، نمی دانم! آیا برهمانم که بودم؟ ادامه مطلب