زندگی روزمره

یاد گذشته ها...

این،عنوانی است که حامد برای این پست انتخاب کرده و اصلا نوشتن این پست، پیشنهاد او بوده است. راست می گوید، شاید نوشتن از این مسئله بتواند ذهنم را شانه ای بزند، بدجور درهم ریخته کله ام! فکر نمی کنم انسانی پیدا شود که از گسست خوشش بیاید، آن هم گسستی که پایه های شخصیتش را از هم جدا کند و از او یک موجود چندپاره سیال در فضا بسازد، اغلب ماها دوست داریم که حرکاتمان برای خودمان و دیگران به صورت یک پیوستار درک شود: " حلقه پیر مغان از ازلم در گوش است / بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود" بر همانم که بودم؟ و آیا راستی آینده، همان خواهد بود که هستم؟ این ها سوالات جدی ای هستند ، از وقتی که دیگر خود را با ان شخصیت قبلی، هویت یابی نمی کنم با انها درگیرم:"خانم خبرنگار" ؟؟ چه حسی داشتم 17 مرداد امسال، وقتی که نفهمیدم مناسبت اس ام اس های تبریک برخی دوستان چیست، نمی دانم! آیا برهمانم که بودم؟ ادامه مطلب

این کسل کننده های اعصاب خردکن

پایم به کار نمی رود،دوباره دچار تردید شده ام،یعنی درست هروقت که با خاله، باغچه را هرس می کنیم و آبی به سر و روی خشک و تشنه گل ها می پاشیم و بوی خاک پر می کند دماغمان را و خنکای آب مرهمی می شود بر موتور جوش آورده جانمان، دچار تردید می شوم و پایم برای رفتن به سر کار کند می شود.دردم 6 ساعت زمان پرت روزانه در توحش مترو و تعلل اتوبوس نیست،یک سوال فلسفی کشداراست که به سر و گوش ذهنم چسبیده: ادامه مطلب