>>


«روزهای بی‌تقویم» چه چیز را به چالش می‌کشد؟

«تقصیر مادرم بود. بابام منو زد، بعدم اعصابش خرد شد کفترمو گرفت سرشو کند... کفتربازی دوست دارم دیگه. می‌گفت کفتربازی رو جمع کن. همسایه‌ها میان و می‌گن بچه‌ات همش پشت‌بوم مائه، وسایلامون گم شده و اینا. زنگ می‌زنیم صد و ده بیاد ببردشا. بابامم شاکی شد، صد تا حیوان، سی تا حیوونمو فقط کلش رو کند و انداخت و رفت. کلش رو می‌کند می‌انداخت وسط پشت‌بوم. زیر پاهاش له می‌کرد، می‌زد در و دیوار... مام از پشت‌بوم خودمون رو انداختیم پایین. نفرینش کردم، بعد از دو هفته سه هفته ماشین زدش. رفت اون دنیا، (می‌خندد و با لبخندی گوشه لب ادامه می‌دهد) عین کفترای من که رفتن اون دنیا، اونم رفت اون دنیا!»

این‌ها بخشی از صحبت‌های وحید است، یکی از سه شخصیت نوجوان و شاید مهم‌ترین شخصیت مستند مهرداد اسکویی با عنوان «روزهای بی‌تقویم». نوجوان ترک‌زبانی که به خاطر اعتیادش به کراک، به مرکز اصلاح و تربیت تهران آمده است.

«برادر جان، بیا بریم از خونمون»؛ نگاهی به مستند چه سرسبز بود دره ما

گرد و غبار در نور می‌درخشد، دست‌هایی از درون چاله‌، مشت مشت خاک می‌ریزد بیرون و صدایی در پس‌زمینه که سعی دارد فضا را خوفناک کند. کم‌کم تصویر پیرمردی با کلاه نمدی بر سر نیز نمودار می‌شود. صدای نفس‌نفس زدن و درنهایت، پارچه سفیدی که وقتی ناغافل بالا کشیده می‌شود تازه می‌فهمی کفن است.این حال و هوا با تصویر کلنگی که بر زمین گورستان می‌خورد نکمیل می‌شود. سنگ‌های لحد با صلوات‌هایی که جمع بدرقه‌شان می‌کنند یکی‌یکی برداشته می‌شوند. استخوان‌ها از زیر خاک درمی‌آیند و درون کفن‌های سفیدی ریخته می‌شوند تا با قایق‌ها از این‌جا برده شوند، به جایی دیگر که قرار است خانه جدیدشان باشد. بعضی، خیرات می‌کنند و صدای ضجه و گریه جمعیت کم‌کم بلند می‌شود و در فضا می‌پیچد. انگار زیر این خاک‌ها خروارها داغ مدفون است و حالا که دوباره قبرها نبش می‌شوند و جنازه‌ها تکه‌تکه درمی‌آیند، داغ‌ها هم تکه‌تکه عیان می‌شوند و جان می‌گیرند. باید رفت، راهی برای ماندن نمانده است. آب آن‌قدر بالا آمده که همه ترسیده‌اند. این‌را یکی از زنان در صحنه‌های قبلی می‌گوید: «ما تا حالا این قدر آب ندیده بودیم. فقط یک جوی باریک بود. حالا دیگه دنیا پر آب شده.» همین‌طور که با ماژیک بر روی هر کفن، اسم صاحبش را می‌نویسند، زنان بر سینه می‌کوبند و زبان می‌گیرند: «برادر جان، برادر جان، برادر جان... خونمون... بیا بریم از خونمون...»

این‌ها بخشی از تصاویر مستند «چه سرسبز بود دره ما» هستند، مستندی که نام آن برای اهل سینما آشناست چرا که آن‌ها را به یاد فیلمی با نامی مشابه (چه سرسبز بود دره من) به کارگردانی جان فوردمی‌اندازد. مستند «چه سرسبز بود دره ما» را فرشته جغتایی کارگردانی کرده و تورج اصلانی، تهیه‌کننده آن بوده است. فیلم، 33 دقیقه و محصول 87-1384 است که موضوعی به ظاهر ساده را در فرهنگ بختیاری دنبال می‌کند. در نزدیکی شهرستان ایذه خوزستان، یکی از بزرگترین پروژه‌های عمرانی کشور درحال بهره‌برداری است، پروژه‌ای که آغاز مطالعات شناختش به 1340 بازمی‌گردد و حال پس از نیم‌قرن تلاش، در مرز بهره‌برداری است. (به نقل از شرکت توسعه منابع آب و نیروی ایران)

محله؛ نوستالژیک ولی فناپذیر

هنوز  سیمان آبدوغی موزاییک‌های کف حیاط خشک نشده و اهل خانه، از خستگی تعمیرات درنیامده‌اند که مردی زنگ در را می‌زند و خود را همسایه یکی از ساختمان‌های روبه‌رویی معرفی می‌کند. گپ و گفت را از تعمیر خانه و زیبا شدنش شروع می‌کند و بحث که به درازا می‌کشد، مرد خانه برای صرف چای، به داخل دعوتش می‌کند و او هم مشتاقانه می‌آید. اهل خانه، کتجکاوند و پرسشگر، که این غریبه کیست؟ از کجا پیدایش شده و چه می‌خواهد؟ فالگوش ایستاده‌اند و گاه با بعضی کلمات، چشمانشان گرد می‌شود: «عروسی؟» مرد خانه با خوشحالی جواب می‌دهد:« چه چیزی از این بهتر؟! تا باشد از این حرف‌ها.» همه گیج و منگند. بحث پس از آن، مدت کوتاهی ادامه می‌یابد و بعد آقای همسایه که ظاهرا رسالتش را انجام داده، از جایش بلند شده و عزم رفتن می‌کند. داخل حیاط، در حالی که هنوز مشغول پوشیدن کفش‌هایش است با خوشحالی دوباره حرف را به تعمیرات خانه می‌کشاند و می‌گوید: «خدا را شکر که بالاخره بنایی هم کردید و ظاهر خانه هم قشنگ شد.» و می‌رود! حال، مرد خانه می‌ماند و نگاه‌های پرسشگر خانواده. با لبخندی، قبل از آن‌که کسی چیزی بپرسد، جواب می‌دهد: «ظاهرا همسایه‌مان بود، چند تا در آن طرف‌تر. کُرد هستند.  یکی دو ماه دیگر عروسی دارند و خانه یکی از همسایه‌ها را برای آشپزی هماهنگ کرده‌اند. می‌خواست مجلس زنانه را بیاورند این‌جا. آدم خوبی به نظر می‌رسید. من هم گفتم اشکالی...» نیاز نبود کسی لب باز کند و حرفش را ببرد. تاثیر صحبتش را که در چهره همسرش دید، لبخند کودکانه‌اش روی لب ماسید و ناباورانه ادامه داد: « نه؟ آخه چرا؟...»

مروری بر فضای خانگی در ژاپن

«سرزمین خورشید» را بیشتر با طبیعت زیبا و ویرانگرش می‌شناسیم، طبیعتی که گاه در اسرارآمیزی جنگل‌های انبوه و کوهستان‌های بلند و رودخانه‌های پرآب آن نمود می‌یابد و گاه در زمین‌لرزه‌های شدید و سیل‌ها و طوفان‌های ویرانگر استواییش. گویی فرهنگ را در این سرزمین، طبیعت به سختی احاطه کرده و این به صورتی نمادین در شکل مجمع‌الجزایری آن نیز مستور است. کشوری با 4 جزیره اصلی و بیش از 6000 جزیره کوچک‌تر که همچون نواری در حاشیه اقیانوس آرام شمالی دوخته شده است. کشوری که باز به دلیل همین شرایط طبیعی، شانس محدودتری برای تعامل با سایر سرزمین‌ها داشته و همین ویژگی، به خیال‌انگیز بودن آن دامن زده، آن‌چنان که رولان بارت را «زیر درخشش‌های بی‌شمار نورهایش برده» و بر آنش داشته که «امپراطوری نشانه‌ها» خطابش کند. در کنار همه این‌ها ژاپن، کشوری است که با صنعت، تکنولوژی، پیشرفت و سخت‌کوشی هم شناخته می‌شود. هماوردی قدیم و جدید و نیز طبیعت و فرهنگ؛ همین ویژگی‌هاست که آن‌را برای مخاطبان غیرژاپنیش جذاب می‌سازد. این نوشتار سعی دارد از فضای خانگی ژاپن، دریچه‌ای برای ورود به این فرهنگ و آشنایی با آن باز کند چرا که خانه، محل روزمرگی و یکی از مهم‌ترین آینه‌های هر فرهنگ است.

کل این مقاله را در فایل ضمیمه بخوانید.

ماموریت نیمه‌تمام مقدسیان در «کاریز»: فراخوانی برای توجه به قنات «شفیع‌آباد»

زمین خشک و تشنه، دورنمایی لرزان از سراب، برهوت و صدای زوزوه بادی که گوینده می‌گوید سرعتش گاه تا 120 کیلومتر در ساعت می‌رسد، شن‌‌های روانی که انگار سر سازش با احدی ندارند، ترس از طوفان. همین‌ها کافیست که سکوت و آسمان پرستاره را فراموش کنی و دلهره‌ای از کویر در عمق جانت بنشیند، جایی که انسان تنهاست و گویی زندگی را باید واگذار کرد و تسلیم شد چون طبیعت چنین می‌خواهد.

دقایق ابتدایی قیلم «کاریز، تداوم حیات» به کارگردانی محمدرضا مقدسیان، چنین تجربه‌ای از کویر را برای مخاطب رقم می‌زند. فیلمی از مجموعه چهار قسمتی «آب و آبیاری سنتی در ایران» که توسط مقدسیان و به سفارش گروه فرهنگ و ادب شبکه یک صدای و سیمای جمهوری اسلامی ایران ساخته می‌شود؛ 55 دقیقه تصویر واقعی از منطقه «خور و بیابانک» واقع در استان اصفهان، گوشه‌هایی از «دشت کویر»، «بخش خشک سرزمین ما.»

«اوی خلق الله ...»، نگاهی به مستند «سرود دشت نیمور»

چند سالی می‌شود که نهر را بتنی کرده‌اند. بی‌گمان صدای جارچی هم زیر بتن‌ها مدفون شده و تنها پژواکی که از آن می‌توان یافت میان سکانس‌های «سرود دشت نیمور» است. جایی که می‌توان 40 دقیقه‌ای نشست و بیست و چند سال به عقب رفت تا آخرین خاطره‌های لایروبی نهر نیمور را از دریچه دوربین محمدرضا مقدسیان بازخوانی کرد.

فیلم با رسیدن حاج رضا قلی رئیسی، میرنهر نیمور به سربند آغاز می‌شود. سربند، دروازه انحرافی آب است که در کنار سدی تاریخی، احتمالا مربوط به دوره ساسانی ساخته شده است. این دروازه، آب رودخانه لعل‌بار (قم رود) را از طریق نهر نیمور به روستاهای نیمور و باقرآباد از توابع محلات در استان مرکزی منتقل می‌کند. فیلم به چهار موضوع اصلی می‌پردازد و از همین رو می‌توان آن را به چهار بخش لایروبی نهر، مراسم رژه لایروبان، مراسم بیل‌گردانی و بازگرداندن آب به نهر تقسیم کرد.

فرسوده می‌شویم و گذار می‌کنیم

انتخاب موضوع «مهم‌ترین اتفاق فرهنگی سال گذشته» برای ویژه‌نامه نوروز 91 ما را عمیقا به چالش کشید. برخلاف سادگی ظاهریش، انتخاب موضوعی برای نوشتن،سخت‌تر از تصور اولیه‌مان بود. آیا مهم‌تریناتفاق فرهنگی، کسب جایزه اسکار است؟ یا گرفتن مدال و تندیس از جشنواره‌ها و مسابقات جهانی؟ یا شرکت در یک همایش و نشست یا قبول شدن مقاله‌ای در یک کنفرانس علمی و یا حتی ظهور یک پدیده جدید در موسیقی یا ...؟ حقیقتش هیچ‌کدامآن‌قدر ذهن ما را به خود مشغول نکرد. امروز فرهنگ برای ما آن چیزی نیست که در کتاب‌های تاریخ نوشته، بر سردر بناهای باشکوه باستانی نقش بسته و یا اسطوره‌هایی که درباره خوب بودن و متمدن بودن و بافرهنگ بودن خودمان داریم، بلکه بیش از همه،چیزیست که در لحظه لحظه تجربیات زندگی روزمره خودمان درکش می‌کنیم. فرهنگ، رفتارها، گفتارها و ارزش‌هایی است که دنیای ذهنی امروز ما را شکل می‌دهند، نظریه‌هایشخصی‌مان را برای درک جهان و مواجه شدن با دیگران. فرهنگ، همین روزمرگی‌های معمولی و ساده و پیش‌پاافتاده است و ما با همین‌ها درباره امروز خودمان و دیگرانمان قضاوت می‌کنیم.

با این تعریف، سال 90 از نظر فرهنگی برای ما سال ویژه‌ای بود، سال غیرمنتظره‌ها، شک کردن‌ها، گیج شدن‌ها، سال زیستن به عنوان یک غریبه در جامعه‌ای که تمام لحظات زندگیت درون آن گذشته است، سال بیزار شدن از خود و بیزار شدن از جامعه و تلاش برای گریز از هر دوی این احساسات و بازگشتن به وادی منطق، تلاش برای فهمیدن فرآیندها، رسیدن به میان‌ذهنیت و درک خودمان و انسان‌هایاطرافمان از زندگی.

بازی با فضای خانگی

چرا؟ این همه تفاوت در کمتر از نیم قرن؟ معماری ایران را چه شده که  تمامی داشته‌ها و سرمایه خود را از 1340 به بعد یکباره فراموش کرده و خانه‌هایی را برای نسل جدید جامعه می‌سازد که کاملا متفاوت از خانه‌های پدرانشان و پدران آن‌هاست؟ این، پژواک صدای محمدرضا حائری در سراسر زندگی حرفه‌ای خود است، از خلال صفحات کتابش «خانه، فرهنگ، طبیعت» گرفته تا جلسه جلسه کارگاه‌هایش. یکی از پاسخ‌هایی که حائری به عنوان یک معمار و شهرساز به سوال خود می‌دهد فرآیند شهرنشینی سریع در ایران است که طی آن سال‌ها بازار عرضه و تقاضا را برهم زده و نیازی ناگهانی به سقفی بالای سر را موجب می‌شود. به طوری که طبق برآورد کارشناسان ژاپنی در سال‌های 37-1336 کشور نیازمند 3 میلیون خانه مستحکم بوده است. (رشدیه، 1343 به نقل از حائری، 1388:30) عکس‌العمل اغلب مهاجران به این شرایط، ساخت سرپناه‌هایی ارزان‌قیمت بوده و دولت نیز، سری‌سازی واحدهای مسکونی را در دستور کار خود قرار می‌دهد که نتیجه ناگزیر هر دو جریان، بی‌توجهی به کیفیت خانه بوده است؛ اتفاقی که تا امروز کماکان حفظ شده و شاید بتوان گفت خود به یک سنت بدل شده است.

دکوراسیون داخلی، گفتمانی جدید برای هویت‌زدایی از فضای خانگی

کوچک، خسته‌کننده، کسالت‌آور، سرد، توام با رخوت و ناامنی روانی... گرچه اغلب، مجلات و نشریات تبلیغی حوزه خانه و دکوراسیون داخلی سعی دارند بر ویژگی‌های مهیج و وسوسه‌کننده فضا تاکید کنند ولی در میان آرمان‌شهرهای لطیف و رویایی و تصاویر خیره‌کننده آن‌ها می‌توان اشاراتی از این دست را هم یافت؛ اشاراتی که درواقع، اعتراضات نرمی به فضاهای موجود هستند و با زیرکی، توسط تهیه‌کنندگان و سفارش‌دهندگان این قبیل رسانه‌ها به کار گرفته می‌شوند. این گروه‌ها با مروری آرام و بی‌سروصدا بر این بخش از واقعیات اجتماعی، سعی بر ابراز همدردی با مخاطبان و  نیز تصویر دنیای دیگری را دارند؛ دنیایی که می‌تواند تمامی این نواقص را پوشش داده و جایگزین مناسبی برای گزینه‌های «ناقص» فعلی باشد. اما این دنیای «بهتر» و «معصومانه» چه ویژگی‌هایی داشته و جامعه را به کجا خواهد برد «دکوراسیون داخلی» به عنوان یک نیاز جدید و مسئله‌ای فرهنگی- اجتماعی قابل طرح است چرا که طی چند سال اخیر خصوصا در شهرهای بزرگ کشور عموما قشر مرفه و متوسط شهری را هدف قرار داده است. کتابچه‌های تبلیغاتی‌ای پیرامون آن در جعبه‌های پستی خانه‌ها انداخته شده و ویژه‌نامه‌ها و مجلاتی با محوریت این موضوع منتشر می‌شوند. چنان‌که برخی نشریات رسمی و قدیمی کشور نیز اقدام به چاپ ضمائم منظم هفتگی در این رابطه کرده‌اند. به عبارت دیگر دکوراسیون داخلی، تلاش دارد خود را به عنوان نیازی جدید در حوزه طراحی فضا مطرح کرده و میدان و بازاری نو ایجاد نماید. مروری بر شماره 44 مجله «آرایه»، نقطه حرکت یادداشت حاضر است. مجله‌ای 32 صفحه‌ای و تمام رنگی با موضوع «مبلمان و دکوراسیون» که دو سالیست به عنوان ضمیمه رایگان روزنامه ایران منتشر و در استان‌های تهران و البرز توزیع می‌شود.

این مطلب ابتدا در انسان‌شناسی و فرهنگ منتشر شده است.

 

ادامه مطلب را در ضمیمه بخوانید.

حامیژه خانه اینترنتی حامد جلیلوند و منیژه غزنویان فارغ‌التحصیلان کارشناسی ارشد علوم اجتماعی، گرایش انسان‌شناسی از دانشگاه تهران است که در آن مقاله‌ها و نوشته‌هایشان را منتشر می‌کنند.

برای اطلاع از رزومه حامیژه، بخش «درباره ما» و برای ارتباط بخش «تماس با ما» را مطالعه فرمایید.