>>از عمری محله تا محله اکراد نواب جنوبی!
از عمری محله تا محله اکراد نواب جنوبی!
نمیدانم چه اتفاقی افتاد که وقتی استاد، از موضوعات انتخابیمان برای پژوهش کلاسی پرسید فوری جواب دادم: "من روی عمریمحله تحقیق میکنم!" آن روز نه او میدانست که این محله در کجای نقشه جغرافیاست و نه من؛ ولی جلوی اسمم نوشت: "غزنویان: عمریمحله قزوین". از آن روز تا به حال، 6 سال میگذرد و اکنون این، روایت یک دانشجوی 19 ساله سال اولی رشته مردمشناسی دانشگاه تهران از ماجراجوییهایش نیست، بخشی از تلاشهای یک دانشجوی ارشد این رشته است که سعی دارد از خلال یک خودشرححالنگاری (که از روشهای مرسوم در رشتهاش است) یکی از مهمترین دغدغههای چند سال اخیر خود و شهرش را روایت کند.
یادم نمیآید اولینبار کی، کجا و از چهکسی اسم این محله را شنیدم. درهرحال همینکه ساکن این شهر باشی، اسم آن به گوشت میخورد بههمراه افسانههای دیگری درباره راه داشتن خانههایشان از زیر زمین به هم، دشمنیشان با غریبهها و... اما من از آنها نمیترسیدم نه بهخاطر اینکه انسان شجاعی هستم، شاید به پشتوانه تصویر گنگی از روزهای دور کودکی. تصویر زن خوشاخلاق و صورت گردی با دو رشته موی حنایی بافته شده پیدا از زیر روسری. او طی چند دهه گذشته، گهگاه در کارهای خانه، کمک مادربزرگ بیمارم میکرد و حتی بعدها وقتی "مامانی"فوت کرد، برای مراسم ختمش آمد و گریست. شنیده بودم که او اهل همین محله است. شاید همین تصویر ناخودآگاه بود که هشدارهای مسئولین، مطالب روزنامهها و پچپچهای مردم کوچه و بازار را خنثی میکرد و خوداگاهم را قلقلک میداد برای رفتن به این محله پرماجرا...
نمیدانستم از کجا باید شروع کنم، استانداری، فرمانداری، شهرداری، آموزش و پرورش و نیروی انتظامی را زیر و رو کردم و تنها چیزی که گیرم آمد جزوه باریکی در بخش اطلاعات نیروی انتظامی بود که حتی روی جلدش را از من پوشاندند و دربرابر بسیاری از سوالاتم تنها این پاسخ را گرفتم: "محرمانه است." ثابتقدمی دوست معمارم، مهدیه میرناصری که از همان آغاز، دعوتم را پذیرفت و او نیز پژوهش کلاسیش را به این محله اختصاص داد، کمکی بود برای غلبه بر تمام نصیحتهای دلسردکنندهای که از دیگران دریافت میکردیم : "شما دخترید، این محله وضعش خرابه!" ناامیدی از بخش دولتی، ما را به سمت چند اطلاعرسان مردمی کشاند: روزنامهنگار، عکاس، کسبه قدیمی بازار و خیرین صاحبنامی در مسجد که از گذشته، تعاملاتی با این افراد داشتند. آنها با تعریف کردن خاطراتشان، اطلاعات پایهای مفیدی درباره تاریخچه و وضعیت ساکنان این محله به ما دادند و علاوه بر اینها گفتند که دلیلی برای ترسیدن از این مردم وجود ندارد. همچنین نام چند خانواده از اهالی را نیز به ما دادند که بعدها بسیار کمکمان کردند.
اولین حضور ما در داخل محله و قدم زدن در آن در 14 آبان 1383 صورت گرفت، چون آدرس محله را نمیدانستیم برادر کوچکترم در آن بعدازظهر جمعه همراهیمان کرد. ظاهر محله، معمولی بود و به گتوها و حاشیهنشینیهای که پیش از این دیده بودیم و خوانده بودیم هیچ شباهتی نداشت، خصوصا آنکه روی یکی از دیوارها، عکس سه تن از شهدای محله نیز نقاشی شده بود. هوا روشن بود و زندگی شبانه محل هنوز شروع نشده بود. بنابراین به جز چند زن و بچه و پیرمرد، افراد دیگری در کوچه ندیدیم و اولین آشنایی ما به همین سادگی پایان گرفت، اما رابطه محله با ما به همینجا ختم نشد. بعد از آن چندین بار در ساعات و مناسبتهای مختلف به محله مراجعه کردیم و چند خانواده، ما را در خانههایشان پذیرفتند. اولین این خانوادهها، خانواده پیرمردی از نگهبانان شهرداری ناحیه بود. با حقوق ماهیانه ناچیز، دو دختر و یک پسر مجرد و همسری که میهماننوازیش هم مثل اسمش "جواهر"بود. پیرمرد، هنوز لهجه کردی غلیظی داشت و فارسی را روان نمیتوانست صحبت کند. بیمار بود، از پادرد شدیدی رنج میبرد و مدام باید راه دکتر و بیمارستان را طی میکرد. با این حال نه حاضر بود برای کاهش درد، حبهای "دوا"بخورد و نه حتی کارش را رها کند. صبح به صبح سوار موتور گازیش میشد و سر کار میرفت. یکی از همان معتمدینی بود که اطلاعرسانان قبلیمان معرفیش کرده بودند.
اولین بازدید ما از شبهای محل، 13 آذر 1383 اتفاق افتاد. با ماشین از آنجا میگذشتیم که به محض توقف، جوانی جلو آمد، سرش را از شیشه داخل آورد و پرسید: "چیزی میخواهید؟"جواب رد دادیم و گفتیم گذری هستیم. برای پیدا کردن آدرس، راهنماییمان کرد و رفت. شبهای محله، تاریک بود و تنها، روشنی داخل برخی خانهها و شعلههای آتش موجود در گوشه گوشه خیابان، لکههای نوری را ایجاد میکردند. اولین تصاویر غیرعادی ما از محله را همین تجربه شکل داد و تجربه دیگری که وقتی ساعت ده و نیم شب، محله را ترک میکردیم جوانی جلو آمد و همان سوال را تکرار کرد: "دوا میخواهید؟ پس چرا اینجا آمدهاید؟ میدانید اینجا کجاست؟"وقتی دید که دانشجوییم و با چند خانوادهای در محله آشنا شدهایم رفت. هنوز اهالی به ما اعتماد نداشتند، همانطور که آنها برای ما ناشناخته بودند و مورد مطالعه، ما هم برای آنها همین بودیم. آن شب، یک موتور سوار، تا حوالی خانه تعقیبمان کرد، جوانی لاغر و استخوانی. ترسیدیم، حس کردیم شاید زودتر باید با مردهای محل هم وارد گفتگو شویم، شاید این نزدیک شدن صرف به حوزه زنانه و رفتن به حریم خانهها و همصحبت شدن با کودکانشان در کوچهها نگرانشان کرده است. روابط ما با اهالی محل، هر روز نزدیکتر و نزدیکتر میشد، آنقدر که رفتوآمدهای خانوادگی پیدا کرده بودیم. نمیدانم در این فضای کم باید از کدامشان بگویم؟ اسم هرکدام از اهالی محل که میآید آرشیوی از خاطرات و عکسها و تصاویر در ذهنم فعال میشود. یکی از صحنههایی که هرگز فراموشم نمیشود و این روزها بیشتر به یادش میافتم روزیست که در خانه یکی دیگر از اهالی، حساسیت فصلیم عود کرد و مدام سرفه میکردم. اینطور مواقع به صورت مداوم، سرفه میکنم و تنها با مراجعه به پزشک، آرام میگیرم. خانم خانه برایم چای گرم آورد، جوشانده گیاهی درست کرد و هرکس تجویزی میکرد. صدای خاموش کردن موتوری از جلوی در آمد، ناگهان در باز شد و علیاکبر در آستانه در قرار گرفت، با آن قد بلند و هیکل لاغر و استخوانیش. غالبا وقتی ما وارد خانه هرکدام از اهالی میشدیم پسران جوان آنجا را ترک میکردند ولی او از وقتی نامزد کرده بود دیگر اجازه داشت در خانه بماند و چند باری با هم درباره مهدکودک محله و مشکلات آن صحبت کرده بودیم. صدای موتور، قد بلند، هیکل لاغر و استخوانی... همه اینها مرا گیج کرد، انگار ذهنم درگیر نظام تداعیها شده بود... ناگهان یاد آن شبی افتادم که یک جوان موتورسوار لاغراندام، تعقیبمان کرده بود! نگاهم کمکم از سمت صورتش به سمت قابلمه بزرگی آمد که در دست گرفته بود. جلو آمد، قابلمه را دست مادرش داد و نفسنفس زنان گفت: "سوپ خریدم."به دلیل محدودیتهای گیاهخواریم، از آن سوپ نخوردم و همیشه هم به این خاطر خودم را سرزنش میکنم، خصوصا وقتی که علیاکبر در اولین سالگرد ازدواجش، فوت کرد. او و نگار، هر دو در یک حادثه رانندگی در آتش سوختند و تنها یادگارشان را از شیشه ماشین به بیرون پرت کردند تا زنده بماند. از آن روز به بعد، همیشه به محله که فکر میکنم یاد علیاکبر و نگار هم میافتم، یاد صحنه صحنه جشن عروسیشان و تصور لحظه آخری که در آن هنگامه آتش و سوختن، فرزند چند ماههشان را به بیرون پرت کردند، فرزندی که حتی آنقدر فرصت پیدا نکرد تا خانواده پدری و مادریش بر سر اسم او بین سیاوش یا زینالعابدین به توافق برسند. نگار و علیاکبر در آن دقایق آخر زندگی، به چه میاندیشیدند؟ چه آروزهایی و ترسهایی برایش داشتند؟ چه دعایی بدرقه راهش کردند؟ امروز این بچه، دارد 2-3 سالگی خودش را در کوچهپسکوچههای همین محله تجربه میکند و من برای او نگرانم. نه، من نگران "دوافروشان"محل نیستم و اینکه ممکن است در آیندهای نهچندان دور، او را هم آلوده کنند و یا خودش از آنها شود و دیگرانی را آلوده سازد. من به تجربه، خوب میدانم که در این محله، آن بانوی صورت گرد روزهای کودکیم، آن پیرمرد بیمار نگهبان، خانوادههای شهدایی که عکسهایشان روی دیوار است و امثال آنها هم زندگی میکنند که زینالعابدین میتواند از آنها زیستن به گونه دیگری را نیز بیاموزد. من نگران تنها داراییای هستم که از علیاکبر به فرزندش ارث میرسد، همانطور که از پدرش به خود او رسید: "عمری!"در ابتدا فکر میکردم این اصطلاح، تنها اشارهایست به مذهب تسنن آنها ولی بعدها به کرات از بچههای محل شنیدم که این، اصطلاحی تحقیرآمیز است و نقش یک ناسزای رکیک را برای آنها بازی میکند. این کلمه، درست مثل داغ ننگی از کودکی بر پیشانیشان میخورد تا از بقیه کودکان این شهر متمایز شوند. چیزی مثل همان ستاره داوودی که یهودیها در حکومت نازی موظف بودند بر بازوی خود ببندند و یا حرفAسرخرنگی که در برخی فرهنگها بر روی سینه زناکار مینوشتند و این، داغها و نشانها آنها را از داشتن روابطی طبیعی با بقیه انسانهای جامعه محروم میکرد. یاد صحبت یکی از دختربچههای محله میافتم که میگفت به همکلاسیهایش نمیگوید در عمریمحله زندگی میکند. یاد دختر جوانی که از پیش از ازدواج، از محله رفته بود تا خانواده شوهرش نفهمند اهل این محله است، یاد پسر نوجوانی که وقتی ازش میپرسیدم چرا مدرسه را رها کرده و دنبال یک کار درست و حسابی نمیرود میگفت: "خانم، به ما میگن عمری! همه از ما میترسن، از ما بدشان میآید!"یاد شیشههای مدرسه که وقتی با سنگ شکسته شد، خانم مدیر بدون برووبرگرد فریاد کشید: کار عمریاست! یاد... یاد صحبت اروینگ گافمن، جامعهشناسی که از 3 نوع داغ صحبت میکند: داغ ناشی از معلولیت های جسمی ( مثل فلج بودن ، یا نابینایی) ، داغ ناشی از انحرافات اخلاقی (مثل معروف بودن به کلاهبرداری یا همجنس بازی ) و درنهایت، داغ ناشی از غریبگی به لحاظ تعلق به مذهب ، نژاد یا قبیله ای خاص. ارثیه پدری اغلب کودکان این محله، عنوان "عمری"است، داغی که به یک محله زده میشود و همزمان، سنی بودن، کرد بودن، خلافکار بودن، خطرناک بودن و خیلی چیزهای دیگر را به آنها نسبت میدهد.
و چه تقارن جالبی میان اسم کودک علیاکبر و داغیست که ما بر پیشانیش میزنیم، گویی او برای اثبات بیگناهی خودش باید سیاوشوار از میان آتش بگذرد، آتشی که ما با دهان به دهان گرداندن یکسری قصهها و افسانهها در مورد این افراد برپا کردهایم، بیآنکه حتی برای آزمون درستی و غلطی آنها یک بار قدم در محله گذاشته یا جرات همکلام شدن با یکی از ساکنان آنرا به خود بدهیم! این آتشی است که واقعبینی خود ما را هم میسوزاند، چنانکه همین حالا هم برای خیلیها باورکردنی نیست که در محله اکراد نواب جنوبی، آن زن گرد صورت، آن پیرمرد بیمار و خانواده شهدا و خیلیهای دیگر هم زندگی میکنند!
همه اینها بود که به من آموخت به جای "عمری محله"، بگویم: "محله اکراد نواب جنوبی"!


سلام
من مشهدی هستم و برای کارم، (ان شاء الله) موقتی تهران هستم.
برای نزدیک بودن به محل کارم (در منطقه قلهک)، و با توجه به گرانی بیخودی سرسام آور دیگر بخشهای این منطقه، در محله حسن آباد زرگنده خانه گرفته ایم.
بعدها فهمیدم که ساکنان خیابانها(نمی گویم محله ها)ی دور و بر، اینجا را تگزاس می خوانند. اما من که اکنون در این محل زندگی کرده ام، حاضر نیستم اینجا را رها کنم و در آن خیابان های پولدار نشین و رئیس نشین و هنرپیشه نشین، خانه بگزینم.
خیلی به سیاست کاری ندارم... اما برایم جالب است که در اینجا، کوچه پس کوچه های فرعی در فرعی، هر کدام چند شهید داشته اند.
بچه های اینجا، یک نشریۀ محلی وزین (به نام ماهنامۀ محله)، به قلم اهالی محل و با پشتیبانی کاسبان و پیشه وران محل منتشر می کنند و به مسائل محله و اجتماع می پردازند. خیلی با حرفهایشان موافق نیستم ولی برایشان بسیار ارزش قایلم.