- سپتامبر, 2008 (3)
- اوت, 2008 (10)
- ژوئیه, 2008 (3)
- مه, 2008 (5)
- آوریل, 2008 (2)
پایم به کار نمی رود،دوباره دچار تردید شده ام،یعنی درست هروقت که با خاله، باغچه را هرس می کنیم و آبی به سر و روی خشک و تشنه گل ها می پاشیم و بوی خاک پر می کند دماغمان را و خنکای آب مرهمی می شود بر موتور جوش آورده جانمان، دچار تردید می شوم و پایم برای رفتن به سر کار کند می شود.دردم 6 ساعت زمان پرت روزانه در توحش مترو و تعلل اتوبوس نیست،یک سوال فلسفی کشداراست که به سر و گوش ذهنم چسبیده: چرا و به حکم کدام عقل باید بپذیرم که زندگی کردن در آپارتمان هایی به مسخرگی و البته محکمی مجتمع مامان و بابا عاقلانه تر از زندگی در خانه های نه چندان محکم ولی پر روح محله اتابک است؟ بپذیرم و به دیگران هم بپذیرانم؟ مدام سخنرانی قمشه ای درباره خانه و روح خانه زیر گوشم بوغ می کشد،درست مثل بوغ ممتد پراید که وقتی داری از سرعت مجاز تخطی می کنی یک لحظه آرامت نمی گذارد و در این اثنا استدلال مهندس مسئول پروژه که اگر و فقط اگر یک زلزله کوچک...
دیروز برای اولین بار طرح نواب را از نزدیک دیدم و بهانه ای یافتم دوباره برای شک کردن در برداشتن قدم بعدی.دلم نمی خواهد فردای اتابک،امروز نواب باشد.کاش دانش و البته قدرت بیشتری داشتم.یعنی چشم انداز بهتری برای آینده وجود ندارد؟ این آپارتمان های کسل کننده اعصاب خرد کن!
نظرات
ارسال نظر جدید