>>فرهنگِ آسمان
فرهنگِ آسمان
تا به حال به عنوان یک انسان شهرنشین، با دست خالی و بدون هیچ ابزار و راهنمایی، وارد جنگل شده اید؟ درختان، نزدیک هم روییده و سر در تنه هم برده و شاخههایشان را بر روی زمین دواندهاند، به طوری که کدری و تاریکی خفیفی بر همه فضای اطراف حاکم شده، تجربهای که لحظات روز در آستانه غروب را برایت تداعی می کنند، یک سایه مداوم و انتظاری برای محو شدن همه چیز در سیاهی شب، با این تفاوت که گه گاهی خورشید، از لابه لای لشگر شاخه ها روزنهای برای شبیخون زدن به زمین پیدا میکند. زمینِ لیز و لغزنده زیر پا، تصویر مکرر گیاهان پوسیده و درحال پوسیدن، سکوت فراگیر جنگل، تنهایی و ترس از گم کردن مسیر، نشناختن منابع غذا و آب، حس اینکه چه موجودات دیگری به جز تو در اینجا زندگی می کنند، چه خطراتی تو را تهدید می کند، برای دفاع از خودت چه کار می توانی بکنی و هزار و یک سوال دیگر. این، تجربه یک انسان مدرن از جنگل است، انسانی که از دوران دبستان در کتاب های درسیش، جنگل را "خوانده" و "شناخته" است. یقینا، تجربیاتی از این دست را اجداد ما، طی فرآیند انسان شدنشان بسیار تجربه کرده اند، یعنی زمانی که راه رفتن روی دو پا را آموختند، اولین ابزارها را ساختند، حجم مغزشان، رشد قابل توجهی کرد، قدرت تکلم یافته و جلوه هایی از مذهب و هنر را از خود بروز دادند. مواجهه با چنین شرایطی، احساس، تخیل و تفکرشان را برانگیخته و آنها وادار به عکس العمل می کرده است.
آسمان همواره موضوع بسیاری از سوالات انسان ها از ابتدا تاکنون بوده چرا که برخلاف بسیاری از جنبه های دیگر طبیعت مثل کوه، دریا، کویر و... به منطقه جغرافیایی خاصی تعلق نداشته و همه ساکنان زمین، آن را تجربه می کنند آن هم به شیوه ای روزمره و مداوم. اعضای خانواده آسمان، هر روز و شب در مسیر افق قدم می زنند و نوع انسان در چند میلیون سالی که از عمرش می گذرد گرچه نتوانسته نزدیکشان شود ولی همیشه آنها را دیده و به تجربه می داند، برخلاف بسیاری از اعضای دیگر خانواده بزرگ طبیعت که به دنیا می آیند، بزرگ می شوند و می میرند، ماه و خورشید، همیشه بوده اند و مرگی نداشته اند. از همین رو، این عناصر در اندیشه انسانی، جایگاه خاص و حتی تقدیس شده ای داشتهاند. مصریان باستان، به "رَع" یا خدای خورشید اعتقاد داشتند و پادشاهان و فراعنه خود را پسران او دانسته و می گفتند که تمامی موجودات زنده از اشک های این خدا به وجود آمده اند. گفته می شود که شکل اهرام مصر نیز کنایه ای به اشعه های خورشید دارد. اساطیر چینی از وجود 10 خورشید خبر می دهند که در قلب هرکدام، پرنده ای سه پا آشیان دارد. براساس یک روایت، کمانداری با زدن 9 تیر به 9 پرنده (کلاغ)، خورشیدهای اضافی را خاموش می کند. در چین، خورشید، نماد نرینگی و نیز امپراطور بوده و در ارتباط نزدیک با اوست. از همین رو، یکی از زینت هایی که بر لباس امپراطور قرار می گیرد نماد خورشید است. به همین جهت، خورشیدگرفتگی در این فرهنگ به معنای نشانه ای از زوال امپراطوری است. بزرگترین خدای ژاپن نیز خدای آفتاب است که "آماتراسو" نام دارد و تاثیر این اندیشه را امروز در نقش پرچم این کشور نیز می توان دید. یکی از خدایان هندواروپایی "میترا" است که به خدای نور و روشنایی معروف است و در آیین میترائیسم یا مهر، مورد پرستش قرار می گیرد. "شَمَش" نیز ایزد خورشید و عدالت در منطقه بین النهرین بوده است. خورشید در فرهنگ آمریکای پیش کلمبی، یونان، رم باستان و تقریبا تمامی فرهنگ ها همواره جلوه ای از تقدس را داشته و با بسیاری از اعتقادات و مناسک (مانند رقص خورشید، قربانی برای خدای خورشید و...) گره می خورده است. خورشید و ماه و سایر اجرام آسمانی، علاوه بر این نقش اعتقادی و آیینی، از دیرباز منشا بخش های عمده ای از دانش بشری نیز بوده اند. مصریان باستان، از تاثیر ماه بر طغیان رودخانه نیل آگاه بوده اند. مارگارت مید در کتاب "آدمیان و سرزمین ها" به نقش این اجرام در درک انسان از یکسری مفاهیم پایه ای چون زمان، فاصله و جهت اشاره می کند. تغییر شکل ماه در آسمان، به انسان توانایی نشانه گذاری زمان و محاسبه گذشت آن را داد. انسان ها از مفهوم روز و شب توانستند برای تعیین فاصله خود با چیزی و بیان آن به دیگران استفاده کنند. محل طلوع و غروب خورشید، به انسان، امکان جهت یابی را داد و اینگونه بود که به قول مید: "انسان توانست به جهان کوچکی که می شناخت بیندیشید." اهمیت این اجرام آسمانی برای اندیشه بشری به قدری است که حتی ادیان ابراهیمی نیز اشاره های بسیار بارزی به آنها داشته اند. شمعدان معروف یهودیت، نمادی از ماه و خورشید و سیارات اصلی است. پژوهشگران، صلیب مسیحیت را نیز در ارتباط با چلیپا یا گردونه خورشید قرار می دهند. در قرآن هم به کرات به این اجرام سوگند خورده و از مومنان خواسته می شود که به آنها فکر کنند. وجود سوره هایی به نام این اجرام و مفاهیم (شمس، قمر، فجر، ضحی، لیل و... ) خود گواه دیگری بر اهمیت این مسئله است. حتی خود اصطلاح کتب "آسمانی" جای تفکر و بررسی بسیار دارد. خواندن نماز آیات، مناسکی برای باران خواهی، طالع بینی و اعتقاد به وجود رابطه میان ماه تولد و ویژگی های شخصیتی، سعد و نحس بودن برخی زمان ها برای انجام یا عدم انجام برخی کارها با توجه به وضعیت اجرام آسمانی و... در فرهنگ امروز ما نیز حضور دارد. در فرهنگ عامیانه نیز نمونه هایی وجود دارند که محدود به مرزهای جغرافیایی نمی شوند. برای نمونه می توان به رسم سر و صدا کردن در زمان گرفتگی خورشید اشاره کرد. در این مواقع تصور می شود که خورشید توسط موجودات شریر افسانه ای در خطر قرار گرفته و برای همین، انسان ها باید با ایجاد سر و صدا آن موجودات را فراری دهند. این رسم، همزمان با چین، در برخی روستاها و مناطق ایران نیز دیده می شود. در منطقه الموت قزوین، مردم به روی پشت بام ها رفته و با کوبیدن بر روی ظروف مسی، تولید سرو صدا می کنند تا خورشیدگرفتگی برطرف شود. با این حال این رسوم و عقاید، امروز توسط افرادی زیر سوال می روند. در قرن 19 میلادی، جریانی در اندیشه بشری قوت گرفت که به "اثبات گرایی" معروف شد. این جریان، تنها آن بخش از یافته ها و دانسته های بشری را قابل قبول می دانست که "علمی" باشند، یعنی با استفاده از روش علمی به دست آمده باشند. این جریان، علوم انسانی را به سمت استفاده از روش های علوم طبیعی سوق داد و بنابراین، بسیاری از بخش های دانش بشری را که سنتا به ما رسیده بودند زیر سوال برده و آنها را از آن رو که نمی توانست با شاخص های خود بسنجد خرافه، جادو و باورهای غلط نامید؛ اما همین جریان طی کمتر از دو قرن، هدف انتقادات شدیدی قرار گرفت. منتقدان این نظریه می گفتند که تحلیل مسائل انسانی و اجتماعی با روش های محققان فیزیک و زیست و ... نه تنها ممکن نیست و نتایج خطرناکی به دنبال دارد بلکه علم، تنها یک گونه از معرفت بشری است و اجازه ندارد سایر انواع معرفت را به سخره بگیرد؛ خصوصا آنکه در تعابیر جدید گفته می شود علم، چیزی است که قابل باطل شدن باشد! مگر نه این است که یافته های علمی جدید، بسیاری از یافته های علمی سابق را رد می کنند؟ علم پزشکی تا مدت ها نسبت به طب سنتی بدبین بود و آنرا باورهای غلط عامیانه خوانده و حتی به صورت قانونی با آن مبارزه می کرد ولی امروز همین علم ناچار شده که در مقابل طب سنتی، سر تعظیم فروآورده و از آن بیاموزد. مثال دیگر در این زمینه، جایگزین کردن چاه های عمیق به جای تکنولوژی هزار ساله قنات بود. این چاه ها گرچه هزینه های نگهداری و تولیدشان کمتر بوده و میزان آب بیشتری استخراج می کنند، ولی امروز می دانیم که چه تاثیرات جبران ناپذیری بر خشک شدن سفره های آب زیرزمینی می گذارند، درحالی که قنات، سازگاری بسیاری با طبیعت داشته و به آن آسیبی نمی زند. گذشت زمان، همان طور که جسم ها را می پوساند و بسیاری از ظواهر زندگی مادی را به خاک برمی گرداند، توان از بین بردن مفاهیم و ارزش ها را نیز دارد. زمان، یک فیلتر قوی است که هرچیزی نمی تواند از صافی های آن عبور کند. چه بسا اندیشه هایی که چند دهه بیشتر از طرح آنها نمی گذرد ولی امروز چنان بی اعتبار شده اند که از یاد همه رفته اند و چه بسیار اندیشه هایی که از ورای هزاران سال، گذشته و به ما رسیده اند. این ها همان سنت های ما هستند که نمی توانیم بی توجه از کنارشان عبور کنیم و می بایست درباره رمز ماندگاری شان بیندیشیم. "هرآنچه سنتی است الزاما درست است"؛ ما در این یادداشت به هیچ وجه قصد اثبات این گزاره را نداشته ایم. تنها تذکر این مقاله آن است که "هرآنچه سنتی است، الزاما غلط نیست"، گرچه علم امروز ما ممکن است توانایی تبیین آن را نداشته باشد! انسان ها الگوهای مختلفی برای مواجهه با جهان و ترجمه آن دارند: علم، اسطوره، دین، فلسفه و شهود. بخش هایی از این الگوها ممکن است گاه در تعارض با یکدیگر قرار بگیرند، بنابراین هرگونه مقایسه، شبیه سازی و یا قضاوتی درخصوص آنها ما را به بیراهه خواهد کشاند. معرفت، امکان شناخت و تفسیر جهان پیرامون را برای انسان میسر می کند و به واسطه این شناخت، او توانایی تطبیق با محیطش را خواهد یافت. در یک رویکرد کلان، تمایز قابل ملاحظه ای میان انواع معرفت وجود نخواهد داشت. به عنوان مثال، ما می توانیم خورشید را "ایزدی" تصور کنیم که هر صبح، سوار بر ارابه درخشان خود از یک سوی آسمان به سوی دیگر آن می رود و یا آنکه آن را "جرمی کیهانی" بدانیم که درخشندگی اش حاصل فعالیت های هسته ایست. می توانیم او را با آیین هایی پرستش کنیم و یا با ابزارهای علمی، سعی در شناختش نماییم، در همه این حالت ها ما به اهمیت خورشید برای زندگی مان معترف بوده و برای بقایش تلاش می کنیم. این، اصل مورد توافق همه الگوهای معرفتی است، الگوهایی که هیچ یک بر دیگری برتری نداشته و هرکدام به ساختار ذهنی بخشی از انسان های این کره خاکی شکل می دهند. این مقاله ابتدا در ماهنامه سپیده دانایی منتشر شده است.

